+ جملات عاشقانه دکتر علی شریعتی
جملات زیبای دکتر علی شریعتی درباره عشق

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
#####################
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
#####################
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
#####################
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
#####################
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
#####################
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
#####################
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق
#####################
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
#####################
عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد
#####################
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
#####################
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
#####################
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
#####################
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
#####################
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
#####################
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند
#####################
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
#####################
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
#####################
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
#####################
خدایا! به هر که دوست میداری بیاموز که:عشق از زندگی کردن بهتر است.
و به هر که دوست تر میداری بچشان که:دوست داشتن از عشق برتر
+ کارمندان دورکاری را دوست ندارند!
+ هاست با پهنای باند زیاد و سرعت بالا
فضا برای سایت اول : 5 گیگ و پهنای باند 300-400 گیگ
فضا برای سایت دوم ( موزیک) : 40 گیگ و پهنای باند بینهایت تقریبا
با تشکر
+ شیطان - حتما بخونید (فوق العاده آموزنده) ...
دیروز شیطان رو دیدم ، در حوالی میدان بساطش رو پهن کرده بود ، فریب می فروخت. مردم دورش جمع شده بودند ، هیاهو بود و هول بودند و بیشتر می خواستند. توی بساطش همه چیز بود غرور ، حرص ، دروغ ، جاه طلبی و ...
هرکس چیزی میخرید و در ازایش چیزی می داد ، بعضی ها تکه ای از قلبشان را و بعضی پاره ای از روحشان را و بعضی ایمانشان را می دادند و بعضی آزادگی را ...
شیطان می خندید و دهانش بوی گند جهنم می داد. حالمو به هم می زد دلم می خواست همه ی نفرتمو توی صورتش تف کنم. اینگار ذهنمو خوند ، موذیانه خندید و گفت: من با کسی کاری ندارم و آرام نجوا می کنم ، نه قیل و قال میکنم نه کسی را مجبور می کنم که چیزی از من بخرد ...
می بینی ...! آدم ها خودشان دور من جمع می شوند. بعد سرشو نزدیک آورد و گفت: البته تو با آن ها فرق می کنی ، تو زیرکی و مومن - زیرکی و مومنی آدم را نجات می دهد - این ها ساده اند و گرسنه و به جای هر چیزی فریب می خورند ...!
از شیطان بدم میومد اما حرفهاش شیرین بود - گذاشتم حرف بزنه و او هی گفت و گفت و گفت - ساعت ها کنار بساطش نشستم تا اینکه چشمم به جعبه ی عبادت افتاد که لا به لای چیزهای دیگه بود دور از چشم شیطان برداشتمش و گذاشتمش تو جیبم و با خودم گفتم بزار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزده - بزار یک بار هم اون فریب بخوره ...
اومدم خونه و در کوچیک جعبه را باز کردم توش اما از غرور چیزی نبود. جعبه از دستم افتاد و غرور توی اتاق پخش شد فریب خورده بودم ، فریب. دستمو روی قلبم گذاشتم ، قلبم نبود. فهمیدم که اونو کنار بساط جا گذاشتم - تمام راهو دویدم ، تمام راهو لعنتش کردم ، تمام راهو خدا خدا کردم. می خواستم یقه ی نامردشو بگیرم عبادت دروغیشو بکوبم تو سرشو قلبمو پس بگیرم.
رسیدم به میدون اما شیطان نبود ، او رفت. داشتم های های گریه می کردم اشکام که تموم شد بلند شدم صدایی شنیدم صدای قلبم بود و همون جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود ...!









